تبليغاتX
دل نوشته های من
دوستت دارم چون تنها فکر تنهایی منی

سلام دوستان

از همه شما که تو این مدت منو راهنمایی کردین و باهام همراه بودین متشکرم

تصمیم گرفتم کارمو با یکی از دوستام به اسم ندا در وبلاگ گروهی جدید ادامه بدم

آدرس وبلاگ رو واستون می ذارم . لطفا به بقه دوستان هم خبرش رو بدین.

واقعیت امروز با مهدی و ندا

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 1:44  توسط مهدی   | 

سلام

قسمت    نمی دونم معنیش چیه (قسمت)    اشتباهات ما آدما یا خواست خدا یا اینکه ما کم کاری کنیم و بندازیم گردن قسمت و بگیم خواست خدا بوده  ... اصلا هر طور که دوست دارین برداشت کنید

زن عموی خوبم بعد از اینکه ۷ روز تو کما بود بالاخره جان به جان آفرین تسلیم کرد و من بالاخره معنی اینکه می گن خداوند گل چینه رو فهمیدم. الان ۱۰ روزه که متین۲۱ روزه و نیما ۵ ساله بی مادر شدن.

خدایا به عمو ناصرم صبربده تا بتونه این داغ رو تحمل کنه.

-----------------

مطلب بعدی اینکه بالاخره منم کارت پایان خدمت گرفتم.

----------------

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 22:47  توسط مهدی   | 

  سلام بهمگان دوست جانهای مهربون

           خوب هستین همگی؟

ببخشید که کمی دیر کردم آخه عذرم موجهه>> ...  بله من مریض بودم و الانم هنوز خوب نشدم ولی از ترس اینکه زخم بستر نگیرم به هر صورتی که بود خودم رو پشت کیبورد آزاد خودم رسوندم...

با خبر شدم دیروز رئیس جمهور با رئیس جمهور یکی از کشورهای کوچک که تقریبا گم نام هم بوده دیدار داشته اولش فکر کردم دلیلش چی می تونه باشه گفتم شاید واسه بالا برن آمار و ارقام بدلیل آخرای دوران حکومتشون در دور اوله ولی بعد از اینکه مصاحبه اون رئیس جمهور رو در روزنامه خوندم که از آقای احمدی نژاد تشکر کرده بود واسه کمک های انسان دوستانه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جواب حرفمو گرفتم.

آخه اگه اینقدر راحت میشه کمک کرد بابا ما هم مردمانیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 20:40  توسط مهدی   | 

بچه ها عذر منو بپذیرین به دلیل مشکلات امنیتی عکسمو برداشتم  

------------------

سی یا سی

نامزدی محسن رضایی آیا ؟

دولت ائتلافی آیا ؟

وحدت ملی یا ائتلاف جناحی آیا ؟

ما که نفهمیدیم بالاخره آقای رضایی میان ُ نمیان اومدن بر می گردن گردن بر می آد می آد رو گردن

ببخشید قاطی کردم. آخه وقتی کله بزرگای مملکت اینجوری یک شبه با فشار بی فشار با زور بی زور  زور با بببب زور  زور زور زور زور

اه نمی دونم چرا همش قاطی می کنم

اصلا به ما چه؟

بریم سراغ کار خودمون پایین ادامه کار خودمونه

-----------------------------

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 21:57  توسط مهدی   | 

 

زاک افرون هر وقت آنجلینا جولی را می‌بیند، هول می‌شود و نمی‌داند چه کار کند. او حتی می‌ترسد به آنجلینا نزدیک شود.
افرون می‌گوید نمی‌دانم قضیه چیست. اما به محض اینکه آنجلینا را می‌بینم ذهنم قفل می‌کند و آوراه‌هایم از کار می‌افتد.
او می‌گوید آخرین بار که آنجلینا را دیدم در مراسم اسکار بود. او از من پرسید این روزها چه کار می‌کنی؟ و من که خیلی هول شده بودم گفتم مرسی و از آنجا دور شدم.
همه به من خندیدند و من خیلی خجالت کشیدم!

 

می خوام نظرتون رو درباره ی افرون بدونم؟

اصلا اگه خود شما یک روز با خانم جولی روبرو بشین چیکار می کنین؟

دوستای سیاسی هم این قاطی پاتی منو ببخشن شما هم اگه دوست دارین نظرتون رو درباره ی کنفرانس ضد نژاد پرستی ژنو بگین.

آخه طبق نظر سنجی که من از بین سیاسیون اطرافم داشتم همه نظرات متفاوت بود اما به نظر خودم ای کاش آقای رئیس جمهور یکمی هم حرف از مملکت خودمون می زدن(اما انگار فلسطینیها همیشه از ما واجب تر بودن)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 17:15  توسط مهدی   | 

صبحی بهاری

اشکی چکید بر زمین

اشکی از چشمانی کوچک

صبح تمام شد و انروز بود که برای اولین بارصبحی میدیدم

هر چند تصویری نیست

حال سالها گذشته و سالی بر سالهای زندگیم افزوده میشود

می شنوم از همه سو میگویند

تولدت مبارک

چند چند سالی بود که غیر از عشق پرزدم و بابا و مامانم کسی تولدم رو بهم تبریک نمی گفت

تا اینکه امشب درست همین لحظه که دارم این پست رو تکمیل می کنم دوست دوران سربازیم مجتبی جون واسم زنگ زد و تولدم رو بهم تبریک گفت و حالا من خیلی خوشحالم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 22:50  توسط مهدی   | 

بالاخره منم جرات به خرج دادم و بدون مجوز از وزارت ارشاد شروع به نوشتن کردم.

این وبلاگ در دست تعمیر بود حالا دیگه نیست.

اینو جایی خوندم :

 

همه روز روزه بودن

همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن

سفر حجاز کردن

شب جمعه ها نخفتن

به خدا راز گفتن

به خدا که هیچکدام را ثمر آنقدر نباشد که بروی ناامیدی در بسته را باز کردن ...

حالا منم می خوام ربطش بدم به مساله ی انتخابات و کاندیداهای محترمی که حضور دارن

با توجه به کناره گیری آقای خاتمی از آقای میر حسین می خوام که بمونن و یک کمی به اوضاع جامعمون کمک کنن بلکه آزادی های اجتماعی زیادتر بشه تا ما هم بتونیم با خیال راحت وبلاگ نویسیمون رو ادامه بدیم

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 1:23  توسط مهدی   | 

بچه ها از اون جایی که من خیلی وقتم کمه و فرصت نمی کنم مطالبم رو به روز کنم.

ولی بد نیسیت اینجابهتون وبلاگ یکی از دوستامو پیشنهاد بدم تا حتما ازش دیدن کنین و از جدید ترین خبرها در مورد انتخابات دهم ، پیشنهاد بهترین کتابها و همینطور موسیقی ها که برای شماها قرارر داده لذت ببرین.

 


+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 23:18  توسط مهدی   | 

سلام دوستان عزیز

می خوام قبل از هر چیز یک کم از خودم بگم تابیشتر با هم آشنا شیم .

من اسمم مهدی و در یکی از شهرهای استان سیستان و بلوچستان یعنی خاش متولد شدم. ۲۳سالمه و فوق دیپلم کامپیوتر دارم. الانم دارم ۲ ماه آخر خدمت سربازیم رو می نویسم.از سال ۱۳۸۴ وبلاگ نویسی می کنم . حدود یک سال اینکار رو کنار گزاشتم و تصمیم گرفتم از اول سال ۱۳۸۸ بطور رسمی و با راهنمایی شما دوستان یک بار دیگه وبلاگ نویسی رو ادامه بدم.

من در رابطه با همه چیز می نویسم مخصوصا چیزایی که دلمو تنگ می کنه .

راستی گفتم اهل خاش هستم . اما نگفتم روابطم چه جوریه.

من درشهری بزرگ شدم که همه ی دلخوشی جوونهای هم سن و سال من (تازه اگه سالم مونده باشن) دور زدن و وقت تلف کردن با ماشین بابا یا موتوسیکلت خودشونه.

واسه همین من دوستای زیادی ندارم. فقط یک نفر(محسن) که اونم  مثل خودم از اینجایی بودن خسته شده. ولی روحیات من و اون با هم فرق می کنه ،که این خودش بازم نیاز منو به داشتن دوستایی که بتونن منو درک کنن و باهاشون راحت حرفای دلمو بزنم بیشتر می کنه، دیگه سرتون رو درد نیارم بزرگترین دلخوشی من در زندگی بدست آوردن دوستای خوب در دوران سربازی بود، که منو به زندگی برگردوند چون اگه اونا رو هم نداشتم نمی دونم چه آینده ای انتظارم رو می کشید.

مطلب پایین که از نوشته های قبل از سربازیم هستش نوشته ی یکی از عزیزترین دوستام در آخرین روزهای رابطه ی من و اونه ، که دلم نیومد پاکش کنم چون نمی خوام تنها خاطره ی ۶ سال رابطه پاک من و عشقم رو از دست بدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 22:40  توسط مهدی   | 

 

سلام دوستان

این مطلب قشنگ رو عزیزترینم واسم فرستاده :

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد               که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم            هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس!هیچ کس این جا به تو مانند نشد

هرکسی در دل من جای خودش را دارد          جانشین تو در این سبنه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها             عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در انتظار دیدنت به غم نشسته ام رها مکن دل مرا بیا که دل شکسته ام

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 10:34  توسط مهدی   |